۱۷ مرداد ۱۳۸۸

اندر دیرینگی نوروز فرخنده

این جستار در نوروز سال 88 در تارنگار پیشینم «آسمانه ایران کهن» (نسخه بلاگ اسکای) آورده شد و اکنون با ویرایش هایی در این تارنگار آورده می شود.
بببببب
اندر دیرینگی نوروز فرخنده
ییییی
دوستان گرامی و ارجمند!
برآمدن جشن زیبای نوروز و فرارسیدن بهار پرغرور را شادباش می گویم. نوروزی که دیرینگی و ژرفای بنیاد پیدایش آن، آنرا به یک جشن بزرگ و همیشگی دگرگون ساخته است. جشنی دیرینه و پایدار که از هنگام پیدایش ایرانیان در سپیده دم تاریخ با شکوه بسیار برگزار شده و در فراز و نشیب های سرگذشت مردم این سرزمین چه در شادی چه در تلخکامی، چه در زمان پیروزی و چه در هنگام شکست همراه و در کنار ایرانیان بوده و به راستی که نوروز بود که در هر هنگام، شادی بخش و آرامش دهنده ایرانیان بوده است.

دیرینگی و پایداری نوروز چون دیرینگی و پایداری این سرزمین چنان بود که این جشن با آیین ها و شیوه های گوناگون نزد مردمان ایرانی پاس داشته شده و مردمان ایرانی نژاد یا دارنده فرهنگ ایرانی آنرا با شکوه و شادی بسیار و همچون روزگار دیرین آنرا برگزار می کرده اند. در روزگار کنونی نه تنها هم میهنان گرامی و ارجمند درون مرزهای کنونی ایران که مردمان دارای فرهنگ ایرانی آنسوی مرزها، مردمان افغانستان، تاجیکستان، ازبک ها، ترکمن ها، قزاق ها، بخش بزرگی از مردم ترکیه، بخشی از مردمان هند و پاکستان، کردها، مردمان آنسوی ارس، اران، اوستیا و قفقاز و دیگر سرزمین هایی که ایرانیان و فرهنگ ایرانی به آنجا رخنه یافته است، برگزار شده و گرامی داشته می شود.
ییییی
نوروز پیشکش زیبای ایرانیان کهن به جهانیان بوده نماد پایداری سرافرازانه این سرزمین، نماینده فرهنگ، آیین و باورهای پاک ایرانیان کهن است. همچنانکه فرهنگ و باور ایرانی مردمانی بزرگ چون فرورتیش، هووخشتره، کوروش و داریوش و آریوبرزن، ارشک و مهرداد و اردوان، اردشیر و شاپور و بهرام و نوشیروان، بزرگمهر و فردوسی پاکزاد، رودکی و خوارزمی و خاندان سامان و صفاریان، بابک خرمدین و دودمان دیلمان، بوعلی سینا و ابوریحان، خیام، خواجه نصیر توسی، سعدی، مولوی و حافظ و... را به تاریخ آورد و در روزگاری دور، باورهایی چون آیین میترا را تا دورترین سرزمین های اروپا گستراند و نشانه هایی شگرف در آیینی چون مسیحیت پدیدار ساخت و دهها دستاورد ماندگار دیگر که هم اکنون در زندگی و آ‌یین مردم بخش بزرگی از جهان دیده می شود.

پس هرجا که نوروز هست ایران و فرهنگ ایرانی نیز هست و هرجا که فرهنگ ایرانی هست نوروز نیز درخشان و نمایان است. درباره اینکه دیرینگی نوروز چگونه بوده و این جشن زیبا چگونه پدید آمده و ریشه های پیدایش آن چیست سخن ها فراوان گفته شده است. آنچه که آشکار است نوروز با پایان زمستان و سرما و آغاز بهار و سرسبزی و گیاهان در پیوند بوده و آنرا جشن برآمدن بهار و سرسبزی زمین نیز خوانده اند. اما گرچه پایان زمستان و آمدن بهار و شگفتگی گیاهان سیمایی دیگر به نوروز بخشیده است اما ریشه های پیدایش نوروز را باید به گونه ای ژرف تر جستجو نمود.

فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاکش باد به زیبایی هرچه بسیار دیرینگی نوروز را یادآور شده است. برپایه سرودهای شاهنامه، دیرینگی نوروز به روزگار پادشاهی جمشید شاه اسطوره ای ایران می رسد. چون جمشید پس از چهارصد سال با «فره ایزدی» جهان و نیز مردمان را در گروههای چهارگانه سامان داد، با بکارگیری دیوان کاخهایی بلند برآورد، پزشکی و درمان هر دردمند را پدیدار ساخت و به کشورهای گوناگون رفت. آنگاه:

............به فر کیانی یـکی تــخت ساخت................ چـه مایه بــــدو گوهر انــــــدر نشاخـت
............که چون خواستی دیــو برداشتی ................زهامـــــون به گـــــــــردون برافراشتی
............چو خورشــــید تابـان میــان هــوا ................نشــــــــــسته بــــرو شـاه فــــرمان روا
............جـــــهان انجـمن شد بر تخــت او ................فـــــــرو مانــــــــــــده از فــــــره بخت او
............به جـمشید بــر گوهر افـــــشاندند............... مــــــر آن روز را روز نــــــو خوانـــــدنـــد
............ســر ســــــال نــو هرمـز فــرودین................ بـــــــرآســوده از رنـــــج تــــــن دل زکین
...........بزرگـــان به شادی بــــیاراســــتند............... مــــــــی وجام و رامشگران خواســـتند
...........چــــنیــن روز فـــــرخ از آن روزگــار................ بــمانـــــده ز آن خـــــسروان یادگــــــار
نننننن
چنین بود که پس از چهارصد سال تلاش در سامان دادن زمین و مردم، تخت جمشید چون خورشید تابان در آسمان شد و به هنگام نشستن شاه بر آن جهانیان از «فره بخت»‌ او درماندند.

چنین اندیشه ای را درباره روزگاری دیرین که مردمان بدست فرمانروایی آسمانی و با نیرویی آسمانی (در اینجا فره ایزدی) به سامان و خوشبختی رسیدند می توان نزد مردمان دیگر نیز دید. زمانی در جستارهایم درباره ریشه های پیدایش انگاره دایره بالدار مصریان کهن از باور آنان به پادشاهی دیرین بنام «ازیریس» (Osiris) سخن گفتم که روزگاری سرزمین مصر را سامان داد، آبها، گیاهان و مردمان شاد شدند و ستارگان به فرمانش به گردش درآمدند. اما شادی و خوشبختی مصریان دیری نپایید و سرانجام ازیریس بدست «ست» (Set) نماد زشتی و تاریکی کشته شد و پلیدی و تاریکی بر مصر سایه افکند. مردمان کهن همیشه آرزوی فرارسیدن دوباره چنین شادی و رستگاری همیشگی را داشته اند و براین باور بودند که در روزگاری نیروهای پلیدی و تاریکی بر زمین یورش برده و شادی و خوشبختی را از میان برده اند.

پس در باور ایرانی نوروز نماد و یادآور شادی و خوشبختی دیرینی بود که جمشید شاه برای ایرانیان آورد و روز شادی ایرانیان هنگامی بود که تخت جمشید به آسمان پیوست و با خورشید درخشان برابر گشته فره ایزدی چون پرتوهای خورشید از او تافت و چنان جهان را روشن و پاک ساخت که از آن پس تا سیصد سال:

..........چنین سال سیصد همی رفت کار............. نـدیدند مـــــــــرگ اندر آن روزگار
..........ز رنــــج و ز بد ســــــان نبود آگهی................مـــیان بسـته دیوان بسان رهی
..........بفــرمانش مــردم نهاده دوگـــــوش ..........ز رامـــــش جـهان بد پـرآواز نوش
..........چنــین تا برآمـــــــــــد برین سالیان .........همی تــــــــافت از شـــاه فرکیان
..........جــــــهان بـــد آرام از آن شـــادکام...........ز یــــزدان بــــــــــدو نوبنو بد پیام
ممممم
«فره کیان» در سیصد سال مانده پادشاهی جمشید از او تافت و جهان را روشن ساخت. اینجا است که اندیشه «فر» (far)‌ بویژه درباره پادشاهی جمشید نمایان می شود. درباره فر سخن فراوان گفته شده و آشکار است که با واژه «خور» (xvar) و «هور» (hvar) هم ریشه است. این واژه با واژه اوستایی xvarənah در پیوند بوده که همین واژه دومی در زبان پهلوی به xvarrah و در پارسی نوین xorre دگرگون گردیده و چنین برمی آید که این واژگان باید از ریشه واژه ای ایرانی کهن (یعنی *xv-) برگرفته شده که خود این واژه دگرگونی آوایی شده *sv- هندو آریایی است.

اما «فر» در شاخه ای دیگر از زبانهای ایرانی و برگرفته از ریشه *f- بوده در زبان پارسی باستان واژه farnah را چندین بار می بینیم. نامهایی چون «ویند فرنه» (OP: Vindafarna)، «فرنه باز» (OP: *Farnabazu)، «آرته فرنه» (OP: *Artafarna)، «فرناسپه» (OP: *Farnāspa) به خوبی نمایانگر کاربرد این واژه کهن ایرانی در روزگار هخامنشیان است. در زبان پارتی prh، در سغدی prn ، ختنی phārra و پارسی نوین farr یا همان فر می باشد. در این باره سخن فراوان گفته شده است. خور در پیوند با پرتوهای تابناک خورشید است و فر در پیوند با اندیشه های «شکوه»، «بخت»، «شادی» و... این دیدگاه گفته شده که در دسته ای از زبانهای ایرانی *xv- و در دسته ای دیگر *f- بوده و /*f-/ از دگرگونی آوایی همان /*xv-/ پدیدار شده گشته و با گذشت روزگار با اندیشه های شکوه، شادی و بخت جوش خورده است.

در اینجا درباره اینکه فر چه بوده و معنی و پیوند آن با «خور» چه بوده سخن بسیار گفته شده است آرزومندم که بتوانم جستاری ویژه را داشته باشم. اما در اینکه /farr/ دگرگون شده گویش /xvar/ در شاخه ای از زبانهای ایرانی بوده و با اندیشه های خورشید در پیوند است، شکی نیست. این گونه دگرگونی آوایی را امروزه نیز می توان در بسیاری از گویشهای این سرزمین دید. /*xva/ با گذشت روزگار بویژه در زبانهای شاخه غربی ایرانی (مانند مادی و پارسی) به /*fa/ دگرگون شده است. امروزه در زبان کردی سورانی خورشید را xvar و در زبان کردی هورامی vwar می گویند که /vwa/ همان آوای ضعیف /fa/ است.

پس اندیشه فر و اینکه با شکوه، بخت و شادی پیوند یافته است، برگرفته از اندیشه ها و باورهای خورشیدی ایرانیان کهن بوده است. آنچه که آشکار است همسانی اسطوره های جمشید و باورهای خورشیدی است. در اسطوره های ودایی «یاما» (yamá) سرور جهان مردگان و فرمانروای بهشت و همراه با «ورونا» است. جایگاهش در آسمان است و در میان آوازها و سرودها به سر می برد. چنین همسانی را می توان در اسطوره ازیریس مصریان دید که فرمانروای جهان مردگان و دارنده دشت خورشیدی «آالو»‌ (Aalu) بود.

زمانی در جستارهایم درباره ریشه های پیدایش دایره بالدار مصریان آوردم که ازیریس نماینده «را» (Ra) خدای خورشید مصریان و آشکارا با خورشید در پیوند بود. شگفت آور است که در اسطوره های کهن هندوآریایی «یاما»‌ یا «جمشید» نیز در پیوند آشکار با خورشید است. جایگاه خورشید در آسمان است و بالاتر گفتیم که در اسطوره های ودایی یاما در آسمان جای دارد. در ریگ ودا یاما «دهنده خورشید» بوده و بسیار با ایزد خورشید «مهر»‌ همانندی دارد. میترا (mitra) گردآورنده مردمان بوده و کشتکاران را با چشمانی که برهم نهاده نمی شود (خورشید) می پاید. در اسطوره های ایرانی نیز جمشید مردمان را در چهار گروه بزرگ سازماندهی کرده و مردم را پاسداری می کند.

نیز مهر کاخی را برفراز کوه «هرا» (Harā) یا همان البرز ساخت. جایی که نه شب است و نه تاریکی، نه سرماست و نه گرما، نه بیماری است و نه مرگ (مهریشت بند 5). جمشید نیز «ور» (Var) یا کاخی ساخت و به آنجا رفت و پادشاه آنجا شد و در آنجا نیز نه تاریکی، نه سرما، نه گرما است و بیماری و مرگ نیست.

گذشته از آن نام جمشید با «درخشندگی» و همراه با خورشید است. نام او در اوستا Yima_xšaēta است که بخش دوم این نام به معنی «درخشان» است و پسان تر در زبان پارسی به «شید»‌ (šēd) دگرگون شده و در خود واژه «خورشید»‌ یا در واژه هایی چون «مهشید»، «فرشید» و... دیده می شود.

برنام دیگر او در اوستا hvarə_darəsa است که بخش نخست (یعنی hvar ) همان «خور» بوده و این برنام به معنی «خورشید دیدار»‌ است. در سرودهای ایرانی درباره او چنین نوشته اند:

« آنگاه جم فراز رفت به روشنی، به نیمروزی ترین سوی، برآن راه خورشید بر این سرزمین به «سوورای زرین» برسفت و به «اشتر»‌ بدان سفت و چنین گفت: دوستی کن ای اسپندارمذ، فراز رو، بیش بگستر برای بردن رمه، ستوران و مردمان» (زند وندیداد، فرگرد دوم)

شگفت انگیز است که جمشید زمین را گسترد و در اندیشه های ایرانی نیز مهر «دارنده دشتهای فراخ» نامیده شده است و نیز او را «خوب رمه» نیز نامیده اند که با دامداری و پرورش گله های گوسفند که زندگی روزانه مردمان کهن آریایی بود، در پیوند است. «سوورای زرین» نیز که «سیخ زرین» برگردان شده است به گمان برخی از اندیشمندان، به «گاو آهن»‌ اشاره داشته است.

دراینجاست که باید درباره گاهشماری ایرانیان کهن و اینکه نوروز آغاز سال نو ایرانی و جشنی یادگار مانده از روزگار جمشید است و نیز پیوند این جشن بزرگ با پندارهای خورشید اندیشه نماییم. گاهشماری ایرانی، خورشیدی است و گاهشماری خورشیدی که در میان مردمان دیگر نیز دیده می شود، دگرگون یافته گاهشماری ماهی (قمری) و بنیاد آن بخش بندی سال به 12 «ماه» سی روزه بوده است. امروزه گاهشماری خورشیدی برپایه گردش زمین به دور خورشید است اما در روزگاران کهن مردمان می پنداشتند که خورشید است که بامدادان از شرق برخاسته و شامگاهان در غرب فرو نشسته و اخترشناسان کهن این اندیشه را گفتند که آسمان خود یک گوی بزرگ کیهانی است و خورشید در پهنه ای از آن در گردش است.

نزد بسیاری از مردمان سال (که با واژه «سرد»‌ نیز در پیوند بود) از «دگرگونی زمستانی»‌ یا آغاز زمستان آغاز می گشت و یک سال تا دگرگونی زمستانی دیگر پیوسته بود. بنیاد این گونه سالنمایی بر این باور بود که خورشید در آغاز زمستان و هنگام دگرگونی زمستانی چون نوزادی زاده شده و مانند آدمیان زندگی او کودکی و جوانی را پشت سر نهاده و هنگام «دگرگونی تابستانی» (آغاز تابستان) آغاز رو به پیری رفتن خورشید است.

سرچشمه پندار زایش خورشید در زمستان این بود که نخستین روز زمستان دارای درازترین شب و کوتاه ترین روز است و از آن پس روز درازتر شده و شبها کوتاه تر می شوند. نیز آرام آرام خورشید روند آمدن به فراز آسمان را پیموده روشنایی آن افزون شده و سرما رو به کاهش می نهد. این روند تا آغاز تابستان یا همان دگرگونی تابستانی پیوسته است. آغاز تابستان دارای درازترین روز و کوتاه ترین شب بوده و از آن پس خورشید رو به نشیب نهاده روزها کوتاه تر شده روشنایی خورشید روبه کاهش نهاده و روند کاهش گرما آغاز می گردد.

چنین بود که رومیان کهن روز 25 دسامبر را روز زایش «میترا»‌ پنداشتند و نزد بسیاری از مردمان کهن دراز ترین شب سال به شادمانی جشن گرفته می شد بویژه که نزد ایرانیان از دیرباز بنام آیین «شب یلدا» نامدار گشته است. واژه «یلدا» با واژه لاتین yole که نام جشن زایش مهر شکست ناپذیر بود، هم ریشه بوده و این واژه نیز با واژه لاتین sole (خورشید) و نیز year (سال) دارای پیوند آشکار است. پس این یکی از ساده ترین پندارها درباره گردش خورشید و نیز پندارهای دوره زندگی آن بود که به برپایی گاهشماری خورشیدی (بی آنکه جایگاه ستارگان در آسمان در نظر گرفته شود) کمک کرد. چنین پنداشته می شود که از آغاز کشاورزی و بهره برداری از زمین در زندگی آدمیان بود که گاهشماری خورشیدی بسیار برجسته شد.

اما مردمان کهن که خورشید را چون آدمی زنده و پویا می پنداشتند، زندگی خورشید را در چهار بخش کودکی، جوانی، میانسالی و پیری می پنداشتند. به باور آنها آغاز زمستان زایش خورشید، بهار جوانی، تابستان میانسالی و بزرگی و پاییز پیری آن بود. پس چنان بود که آغاز بهار و شگفتگی زمین و گیاهان، آغاز جوانی خورشید بود و بسیاری از مردمان کهن که به نبرد پیوسته روشنایی و تاریکی باور داشتند، پایان زمستان را چیرگی روشنایی بر تاریکی و سرما و گذر خورشید از کودکی می پنداشتند. آغاز بهار پایان کودکی خورشید و افزایش گرمای سودبخش آن بود و در بسیاری از اسطوره های مردمان کهن، جوانان هستند که بر دشمنان چیره شده و کارهایی شگفت می آفرینند. چنین بود که گاهشماری خورشیدی دیگری نیز زاده شد که بنیان آن آغاز جوانی خورشید، آغاز بهار، باروری زمین، کشاورزی و سرسبزی گیاهان بود.

در گاهشماری ایرانی نوروز آغاز سال نو و رویداد آن هنگام «برابری بهاری» (اعتدال بهاری) یا نخستین روز ماه فروردین بوده که در آن درازی روز و شب درست با هم می شود. ایرانیان از روزگاران کهن به این برابری بهاری و اینکه آن روز نخستین ماه فروردین است، آگاه بودند:

«در دین گوید که ماه فروردین، روز هرمزد، (به) نیمروز، که روز و شب برابر بود پتیاره درتاخت...»‌ (بندهش)

گفتیم که در گاهشماری که آمدن زمستان آغاز سال بود می توانستند با رهگیری دگرگونی خورشید در افق شرق و غرب روز آغاز سال را بیابند. پرسش اینجاست در گاهشماری که در آن آمدن بهار و برابری بهاری آغاز سال بود، چگونه نخستین روز سال را پیدا می کردند؟

برای پاسخ به این پرسش باید به گردش ستارگان و نیز اندیشه اختران آسمانی همچنین کمربند زودیاک بپردازیم. مردمان کهن شامگاهان با نگاه به آسمان و دیدن ستارگان ناخواسته چهره یک جانور یا چیزی که با آن سروکار داشتند را در دل آن ستارگان تصور کرده درباره آنها باور می کردند که آنها جانوران یا چیزهای آسمانی هستند که سرنوشت زمینیان را آشکار می سازند. پس چنین شد که آرام آرام دانش اخترشناسی کهن برپایه آشکار سازی رفتار و گردش این ستارگان برای یافتن سرنوشت زمینیان پدیدار گشت.

پس هنگامیکه اندیشه «اختران»‌ آسمانی و نیز کمربند «زودیاک» نزد اخترشناسان کهن پرورده شد، 12 اختر (پیکر آسمانی) را که در این کمربند آسمانی جای داشت، در دید گرفته پنداشتند که خورشید در هر ماه به درون خانه هرکدام از این اختران می آید:

« هرمزد در میان آسمان و زمین روشنان را فراز آفرید و (نخست) ستارگان اختری و نیز آن را که نا اختر است، سپس ماه و سپس خورشید را (در آن) بایستانید. چون او نخست سپهر را آفرید، ستارگان اختری را برآن گمارد (که) مایه ور این دوازده (اختر) اند که ایشان را نام بره،‌ گاو، دوپیکر، خرچنگ، شیر، خوشه، ترازو،‌ کژدم، نیمسب، بز، دلو و ماهی است...»‌ (بندهش)

کمربند زودیاک پهنه ای از گوی بزرگ کیهانی است که از خط «دگرگونی زمستانی»‌ خورشید (مدار راس جدی) تا خط «دگرگونی تابستانی» آن (مدار راس سرطان) گسترده است. نقطه زیرین این پهنا جایی است که در آغاز زمستان جهت برآمدن خورشید هنگام برآمدن از شرق، از جنوبی ترین جایگاه به سوی شمال دگرگون یافته و تا بالاترین نقطه شمالی برآمدن خورشید در آغاز تابستان پیوسته است. این دونقطه را که «نقطه های چرخش» Tropics نیز نامند همان نقطه های دگرگونی زمستانی و دگرگونی تابستانی هستند که بالاتر از آن سخن گفتیم.

پهنه زودیاک در آسمان چون دالانی است که خورشید در یک سال خورشیدی در آن به گردش می پردازد. از روزگاران کهن (بویژه در بابل باستان) این پهنه به 12 خانه 30 درجه ای بخش بندی گردیده و هرخانه را جایگاه یک اختر می خواندند. هر اختر دارای ستارگانی است که مردمان کهن هنگامیکه به آنها می نگریستند، آنها را مانند سیمای یک چیز یا جانور در آ‌سمان می پنداشتند. درآن روزگاران از سوی اخترشناسان پنداشته می شد که 9 تای آنها سیمای جانوری و سه تای آن سیمای «خوشه»، «ترازو»‌ و «کمان» را پدیدار ساخته است. بیشترین این اختران سیمای جانوران آشنا (بره، گاو، شیر و...) است.

پس پنداشته می شد که خورشید در هر ماه سی روزه یک خانه اختری و در یک سال 12 ماهه، همه خانه های اختران را پیموده و دوباره به جایگاه نخست خود باز می گردد و این پایه ای برای برپایی گاهشماری خورشیدی بود. اما باید این را بگویم که سرچشمه پیدایش اینگونه زودیاک که در بابل پدیدار گشت و پسان تر از سوی ایرانیان، یونانیان، رومیان، اروپاییان و حتی مردمان آمریکا بکار گرفته شد باور به خورشید بود. می پنداشتند که خورشید است که با آمدن به هرخانه اختری ویژگی و سیمای اختر آن خانه را به خود گرفته و سرنوشت زمینیان را آشکار می سازد. مثلا اگر خورشید به خانه «شیر» می رفت، می پنداشتند که خورشید مانند شیری در بیشترین توانایی و زورمندی و بر همگان چیره است و آن هنگام آمدن تابستان و اوج گرما و روشنایی است.

ایرانیان باستان دست کم از روزگار هخامنشیان می پنداشتند نوروز یا هنگام برابری بهاری زمانی است که خورشید در خانه اختری بره آمده است. آنگاه چون گاهشماری را با اسطوره درآمیختند، داستانی بسیار زیبا پدید آوردند و اندیشه کوه آسمانی البرز را با گاهشماری ایرانی پدیدار ساختند:

«... تیرگ البرز آن است که خورشید، ماه و ستارگان من از پس او باز گردند. زیرا بر البرز 180 روزن است به خراسان و یکصدو هشتاد به خاوران [غرب] خورشید هر روز به روزنی درآید به روزنی بشود. ماه و اختران و نیز اباختران را همه بند و حرکت بدو است. هر روز (بر) سه کشور و نیم همی تابد. چنان به چشمدید پیداست که هر سال دو زمان، روز و شب برابرند، زیرا به آغاز نبرد هنگامیکه (خورشید) از نخستین خرده (برج) بره فراز رفت روز و شب برابر بودند که هنگام بهار است. سپس چون به خرده خرچنگ رسید، روزها بلندتر (شدند که) آغاز تابستان است. چون به خرده ترازو رسید روز و شب برابر (شدند که ) آغاز پاییز است. چون به (نخستین) خرده بز رسید، شبها بلند تر (شدند که ) آغاز زمستان است. نو تر، چون به بره رسید، شب و روز باز برابر شوند. چون از بره فراز گردد تا به بره رسد، به سیصد و شصت روزن است و آن پنج روز گاهانی را به همان روزن(ها) بیاید و بشود. (راز این پنج) روز را نگفته است، زیرا اگر بگفته بود دیوان راز بدانستند و گزند بینداختند.» (بندهش)

چنین بود سال 365 روزه ایرانی که آغازش نوروز و نیز هنگام بودن خورشید در خانه بره بوده است و چنین بود که گاهشماری خورشیدی را برپایه گردش خورشید در کمربند زودیاک پی ریزی نمودند. بابلیان باستان نیز از دیرباز می پنداشتند که برابری بهاری هنگامی است که به خانه اختری بره آمده است. گاهشماری که بر این پایه پی ریزی شد به احتمال بسیار همان است که پسان تر از سوی ایرانیان باستان الگو برداری شده چشن نوروز را آن برابری بهاری نهادند.

در اینجا بایسته است درباره روشی که در جهان باستان برای گاهشماری خورشیدی بکار می رفت، سخنی داشته و ژرف تر به اخترشناسی کهن بنگریم. بالاتر گفتیم که اختر شناسان کهن می پنداشتند که خورشید در دالانی کیهانی که پسان تر آنرا کمربند زودیاک (دایره البروج) نام نهادند، به گردش پرداخته و در هر سال خانه های اختری را می پیماید. شبانگاهان خورشید دیده نمی شود و آشکار نیست که خورشید در چه خانه اختری است. اکنون این پرسش پیش می آید که چگونه اخترشناسان کهن در روشنایی روز (که ستارگان دیده نمی شوند) پی می بردند که خورشید در چه خانه اختری است و چگونه گاهشماری خورشیدی را پی ریزی کردند؟

پاسخ به این پرسش در ردگیری شامگاهی ستارگان و نیز به هنگام برآمدن و غروب خورشید نهفته است. در روز ستارگان را نمی توان در آسمان دید. اما برخورد خورشید (مقارنه) با یک اختر را می توان از هنگام برآمدن خورشید در سپیده دم دریافت و دنبال کرد. اندکی پس از برخورد خورشید با یک ستاره و به هنگام سپیده دم،‌ آن ستاره کمی پیش از خورشید از افق طلوع می کند که به آن «برآمدن خورشیدی» (طلوع خورشیدی) گویند. سپس آن ستاره اندکی بعد در روشنایی خورشید ناپدید می گردد.

هرچه که روزها و هفته ها می گذرد، زمان طلوع آن ستاره نسبت به برآمدن خورشید جلوتر افتاده پس نسبت به روز برآمدن خورشیدی، آنرا در زمان بیشتری تا ناپدید شدن در روشنایی روز می توان دید. با گذشت زمان هنگام برآمدن خورشید، ستاره به افق غرب نزدیک تر شده تا اینکه همزمان با برآمدن خورشید، ستاره در افق غرب غروب می کند.

چنین طلوع و غروب همان ستاره را در هنگام غروب خورشید نیز می توان دید. هنگام غروب خوشید، آن ستاره از افق شرق برآمده و هر چه روزها و هفته ها بگذرد، هنگام غروب آفتاب، ستاره از سوی شرق به خورشید نزدیک تر می شود. پس از آن هنگام است که دیگر ستاره تا چند روز در آسمان شب دیده نمی شود تا اینکه دوباره با خورشید برخورد (مقارنه) نموده و پیش از برآمدن خورشید، آن ستاره از شرق برآید. پس یک سال را از یک طلوع خورشیدی یک ستاره تا طلوعی دیگر پنداشته و نخستین روز سال را به هنگام طلوع خورشیدی اختر بره دردید گرفتند.

اما گذشت سده ها نشان داد که کمربند زودیاک پیچیده تر از این سخنان بوده است. می پنداریم که خورشید در یک سال سراسر 12 خانه کمربند دایره ای زودیاک را می پیماید، اما به راستی چنین نیست! زیرا خورشید در یک سال خورشیدی (از نوروز تا نوروزی دیگر) از پیمودن بخش بسیار کوچکی از این کمربند باز می ماند که این اندک بازماندگی را «پس روی خورشید» نامند. این بازماندگی چنان است که در هر 72 سال، خورشید به اندازه یک درجه از کمربند 360 درجه ای زودیاک پس می نشیند. پس در هر 2160 سال (30*72)، زمان برابری بهاری، به اندازه یک خانه اختری منحرف می گردد. یا بهتر بگوییم در هر 2160 سال، رویداد نوروز یا برابری بهاری به خانه اختری پیشین جابجا می شود.

بابلیان هنگام پی ریزی اخترشناسی خود، برابری بهاری را آغاز آمدن خورشید به خانه اختری بره در دید گرفتند. امروزه نوروز هنگامی است که خورشید در خانه اختری پیشین (ماهی) است. در 2000 سال گذشته نیز برابری بهاری در خانه اختری «ماهی»‌ روی داده است. اما در سده پنجم پ.م یا هنگام برآمدن پادشاهی نیرومند پارسها و دستیابی آنها بر بابل، نقطه برابری بهاری در بیست و هشتمین درجه از خانه اختری بره بود.

پس می توانیم پنداریم که چرا در اسطوره های ایرانی (دست کم نوشته شده در روزگار ساسانیان) جمشید خورشیدی را «خوب رمه» گفته اند و چگونه در اسطوره های مصریان نیز «ازیریس» با «بندجت» (خدای قوچ مانند) در پیوند بود. رمه با بره و قوچ در پیوندی آشکار است و آمدن بهار یعنی رخ دادن برابری بهاری در خانه بره و آغاز رمه داری دامداران. هر چه به روزگار کهن تر برویم برابری خورشیدی نزدیک به خانه اختری پسان تر (گاو) می شد.

نزدیک به سالهای 1900± 100 پ.م خورشید در هنگام برابری بهاری در درجه یکم خانه اختری بره بوده است. پس در 2160 سال پیش از آن، این برابری هنگام بودن خورشید در خانه اختری گاو روی می داد. پس در هنگام برابری بهاری و پیش از برآمدن خورشید، ستاره «سدویس» (سهیل) که روشن ترین ستاره خانه اختری گاونر بود، از شرق برمی خاست. آن دوران هنگام پدیدار شدن تمدنهای باستانی و آغاز زندگی کشاورزی و پیدایش پادشاهی ها در خاورنزدیک بود.

نزد مردمان کهن، اختری که خورشید در هنگام برابری بهاری در خانه آن بود و نیز اختر پس از آن که آمدن بهار را نوید می داد، نمادی ارزشمند برای این گوی آسمانی بود. پس می توان دریافت که چگونه در اسطوره های مردمان خاورنزدیک بره و نیز گاو نر بسیار با ارزش بوده و آنها در همه اسطوره های آشکار بودند. در میان مصریان باستان «منور» (Menewer) گاو نر شهر یونو (Iunu) (هلیوپولیس) نماد «را»‌ خدای خورشید بود (جستار دوم ریشه های پیدایش نگاره دایره بالدار). داستان گاو نر آپیس (Apis) و پرستش آن در مصر بسیار نامدار بود. در پیکره های بسیاری از مردمان کهن بویژه مردمان میان رودان پیکره گاو نر به فراوانی دیده می شود. پیکره های بدست آمده از روزگار پادشاهی هتیت ها خود گواهی برای ارزشمند بودن این جانور هستند. گاونر در نگاره های میان رودان سومریان، بابلیان، آشوریان، مردمان فینیقیه و حتی عبریان بسیار برجسته بود. حتی در اسطوره های یونانیان نیز گاونر جایی برای خود یافته است.

شاید بتوانیم بگوییم که زیباترین نشانه های هنری برجای مانده از روزگاران کهن، آنهایی هستند که در آنها پیکره گاونر دیده می شود. نگاره بسیار نامدار «جام مارلیک»‌ که دو گاو نر بالدار را به زیبایی در دوسوی درختی زرین نمایش می دهد و نیز نگاره های دیگر بر روی ظروف فلزی زرین یافت شده از تپه مارلیک در گیلان را نباید از یاد برد. همچنین نگاره های دیگر یافت شده از روزگار پادشاهی مادها در تپه های حسنلو و زیویه بسیار نامدار هستند. شگفت انگیز است که نخستین نویسه دبیره یونانیان و سپس لاتین (A) برگرفته شده از چهره یک گاو است.

در اسطوره های ایران باستان نیز گاو نر را بسیار می بینیم. «سوورای زرین» که جمشید با آن جهان را گسترد به گمان برخی از اندیشمندان «گاوآهن»‌ بود. کسانی که درباره اسطوره های ایرانی پژوهش می کنند، با داستان «گاو یکتا آفریده» آشنا هستند که یکی از نخستین آفریده های اهورامزدا بود و در یورش اهریمن به سرزمین روشنایی کشته شد.. همچنین گاو آسمانی «سریشوک» (Srišok) که باور داشتند که مردمان بر پشتش می نشستند و از کشوری به کشوری دیگر می رفتند. «گوپت شاه» (Gopatšhh) که نیمی از او آدمی و نیمی از او گاو بود از همان سریشوک پاسداری می کرد. تیشتر (Tištarya) از بزرگترین ایزدان اوستا در هر ماه به سه پیکر درمی آید که در ده شب دوم پیکرش «گاونر» است. نیز این دگرگونی را در سیمای بهرام (Vərəθraγna) می یابیم.
در داستانهای شاهنامه گرزه گاوسر را در دست فریدون می بینیم که با آن به نبرد با ضحاک پرداخت. نیز این گرز را در دست همه دلاوران، پهلوانان و پادشاهان ایرانی می یابیم.

..........دو مــــهتر یکی کــــــهتر اند میان..........به بـالای ســــــــرو و به فر کــــیان
..........کمربستن و رفــــــتن شـــــــاهوار..........به چنــگ انـــدرون گــرزه گاوســـار
..........دمان پیش ضحاک رفتی به جنگ..........نهادی به گــــــــردن برش پالــهنگ
.......................
.........به بالا شود چون یکی سرو بـــرز.........به گردن بــــــــــــرآرد ز پـولاد گــرز
........زند بر ســـــرت گرزه گـــاوســــــار.......بگـــیردت زار و ببــــــنـــــددت خـوار
..........................
........سرش را بدین گــــرزه گــــــاوچهر.......بـکوبم نه بخشــایــــــــش آرم نه مهر
............................
.......به بـــــــالا چــو پی برزمین برنهاد........بیـــامد فــــــــــریدون بــــــــه کردار باد
.......برآن گرزه گاوسر دســــت بـــــــرد.......بزد برســـــــــرش ترگ بشـکست خرد
kkkkkkk
هنوز جای سخن بسیار است که نگاره نامداری که در هنگام پراکندگی آیین میترا در اروپا بسیار پراکنده بود و نیز اسطوره در پیوند با آن چه معنی می داد؟ مهر می بایست گاو نر را می کشت. اما آن گاو از او می گریزد. مهر او را پیگرد می کند و سرانجام گاو خسته را گرفته او را به غاری برده با خنجری که در دست دارد می کشد. یک سگ و یک مار برای برای خوردن خون آن گاو و نیز نطفه زندکی بخش او با هم می جنگند. سرانجام از دم گاو درهنگام جان دادن غله ای سبز می گردد و نیروی نیکی (سگ) آنرا بدست می آورد. می توانیم پنداریم که این داستان دارای پیوند ژرفی با آمدن بهار و آمدن خورشید به خانه اختری گاو داشته است.

آنچه که بایسته است به آن پرداخته شود، پیوند آشکار واژه های «گاو» و «گیاه» و معنی آنها بر زندگی است. نام «کیومرث» (gāyo_marətan) به معنی «زندگی میرنده» است که بخش نخست آن gāyo با گاو و نیز زندگی گیاهی و برآمدن بهار در پیوند بوده و او پس از آمدن «گیاه» (آفریده چهارم) و نیز «گاو یکتا آفریده» (آفریده پنجم) آفریده شد.

آیا گاوهای نری که در میان پیکره های تخت جمشید دیده می شود، با نوروز و نیز آمدن بهار در پیوند بود؟ گاوهای نر یا شیران در دوسوی نگاره دایره بالدار چه بودند؟ آیا آن نگاره نامدار که در آن شیری بر روی گاوی نر پریده آنرا می درد، دارای پیامی در آمدن خورشید به خانه اختری گاو در آغاز بهار بود؟

دراین باره سخن بسیار گفته شده است. نگاره نبرد شیر با گاو نر در میان مردمان پیش از هخامنشیان بارها و بارها دیده شده است. گفتیم که در روزگار هخامنشیان (سده پنجم پ.م) نوروز یا برابری بهاری خورشید در بیست و هشتمین درجه خانه اختری بره روی می داد. بالاتر نیز درباره روش گاهشماری اخترشناسان کهن در دنبال کردن گردش ستارگان و برآمدن و غروب آنها سخن گفتیم. پس زمانیکه خانه اختری گاو در نیمه دوم زمستان (بهمن ماه) غروب می کرد تا پس از برابری بهاری دوباره با خورشید برخورد نماید (یا خورشید به آن درآید)، هنگامی بود که در خانه اختری «شیر» در اوج آسمان شامگاهی دیده می شد او نیز در ساعتهای دیگر همچون خانه اختری گاونر غروب می کرد.

به احتمال بسیار مردمان کهن این غروب اختر گاو و نیز فراز بودن اختر شیر را گونه ای پیش بینی برای برآمدن بهار می پنداشتند. شاید آنها می پنداشتند که اختر آسمانی شیر، اختر آسمانی گاو را دنبال نموده و آنرا وادار به غروب و نیز پیوستن به خورشید نموده تا دوباره در بهار با برخورد نموده و همراه آن برآید.

بسیاری از آثار یافت شده از جهان باستان بویژه در خاورنزدیک و نیز سرزمین ایران آشکارا جانورانی را که سیمای آنها در اختران آسمانی دیده می شود به گونه ای نمایش داده اند که سیمایی آسمانی آنها را می توان دریافت.


سرچشمه های ما:

1- پژوهشی در اساطیر ایران (پاره نخست)- شادروان مهرداد بهار، انتشارات توس، چاپ نخست، زمستان 1362
2- شناخت اساطیر ایران- جان هینلز، ترجمه: ژاله آموزگار- احمد تفضلی، نشر چشمه 1368
3- شاهنامه فردوسی- ژول مول، شرکت سهامی کتابهای جیبی، 1369
4- راهنمای زبانهای ایرانی(جلد نخست)- ویراستار: رودیگر اشمیت، انتشارات ققنوس، 1382
5- دانشنامه مزدیسنا- جهانگیر اوشیدری، نشر مرکز، 1371
6- تاریخ ایران دوره هخامنشیان (از مجموعه تاریخ کمبریج)، ترجمه مرتضی ثاقب فر، انتشارات جامی، 1385
7- یشتها (جلد دوم)،‌ تفسیر و تالیف: شادروان ابراهیم پورداود، انتشارات اساطیر، 1377
8- و مقالات پژوهشی دیگر درباره اخترشناسی کهن و کمربند زودیاک

هیچ نظری موجود نیست: